أذكار هنگام بيدار شدن از خواب

أذكار هنگام بيدار شدن از خواب

((الحَمْدُ للهِ الَّذِي أَحْيَانا بَعْدَ مَا أمَاتَنَا وإلَيْهِ النُّشُورُ))

(تمام ستايشها از آنِ خدايى است كه پس از ميراندن ما را زنده كرده است، و بازگشت به سوى اوست).

((لاَ إِلَهَ إِلاَّ اللهُ وَحْدَهُ لاَ شَرِيكَ لَهُ، لَهُ المُلْكُ ولَهُ الحَمْدُ وَهُوَ عَلَى كُلِّ شَيءٍ قَديْرٌ، سُبْحانَ اللهِ، وَالحَمْدُ للهِ، وَلاَ إِلَهَ إِلاَّ اللهِ، وَاللهُ أَكْبَرُ، وَلاَ حَوْلَ وَلاَ قُوَّةَ إِلاَّ بِاللهِ العَلِيِّ العَظِيمِ، اللَّهُمَّ اغْفِرْ لي))

(هيچ معبودى به جز الله «بحق» وجود ندارد، يكتاست و شريك ندارد، و پادشاهى و ستايش از آنِ اوست، و او بر هر چيز تواناست. الله پاك و منزّه است، و حمد از آنِ اوست، و هيچ معبودى به جز الله «بحق» وجود ندارد، و خدا بزرگترين است، و هيچ حول و قدرتى بجز از طرف خداى بلندمرتبه و بزرگ نيست. خدايا! مرا بيامرز)


((الحَمْدُ للهِ الَّذِي عَافَانِي فِي جَسَدِي وَرَدَّ عَلَيَّ رُوحِي، وأَذِنَ لِي بِذِكْرِهِ))

(تمام ستايش‌ها مر خدايى راست كه به جسمم سلامت بخشيد، و روحم را به من بازگرداند، و به من اجازه ذكرش را داد).

شناخت پیامبر(ص)

نسب پیامبر(ص)

ازدواج و همسران پیامبر (ص)

فرزندان پیامبر (ص)

خصوصیات پیامبر(ص)

بعثت

سال دهم تا سیزدهم بعثت 

پیامبر(ص) در مدینه

غزوات پیامبر(ص)

سال نهم تا یازدهم

حجة الوداع

وفات پیامبر(ص)

نسب پیامبر(ص)

نسب ـ والدین عموها ـ عمه‌ها آن حضرت (ص)

او ابوالقاسم محمدبن عبدالله بن عبدالمطلب بن هاشم بن عبد مناف بن قصی‌بن کلاب بن مره بن کعب‌بن لوی بن غالب بن فهر بن مالک بن النضر بن کنانه‌بن خزیمة بن مدركة بن إلیاس بن مضر بن نزار بن معد بن عدنان است، تا اینجا همه مورخین اتفاق دارند ولی بعد از این مقداری در روایات در مورد اجداد حضرت رسول اکرم(ص)  اختلاف نظر است. 


پدر گرامی 

نام پدر مبارک ایشان عبدالله است. به او ذبیح نیز می‌گویند. داستان از این قرار است که روزی عبدالمطلب نذر کرد اگر خداوند 10 پسر به او داد یکی را به خاطر خدا کنار کعبه ذبح کند. بین پسران قرعه انداخت. قرعه به عبدالله افتاد. قوم قریش پیشنهاد داد تا به جای ذبح عبدالله 10 شتر قربانی شود پس عبدالمطلب چند بار قرعه انداخت هر بار قرعه به نام عبدالله می‌افتاد، در نتیجه با کمک قوم خویش 100 شتر به جای عبدالله در راه خدا قربانی کرد. 


مادر گرامی 

نام مادر گرامی ایشان آمنه بنت وهب بن عبدمناف بن کلاب بن مره است، و قریش او را به ابن ابی‌کبشه یکی از اجداد مادری‌اش (به صورت استهزا) نسبت می‌دادند زیرا ابوکبشه مردی خزاعی بود که بت‌ها را عبادت نمی‌کرد وقتی که مشرکین دیدند پیامبر (ص) بت عبادت نمی‌کند او را به ابوکبشه مشابهت می‌دادند. 

مادر ایشان عفیفه و پاکدامن بود. 

عموهای آن حضرت (ص)

آن حضرت(ص) یازده عمو داشت. ابوطالب و زبیر (ابوطاهر) که این دو برادران عبدالله یعنی پدر آن حضرت(ص) بوده‌اند. 

ابوالفضل العباس و حمزه ـ حارث و حجل و ضرار که برادران عباس و ابولهب (عبدالعزی) که برادر حجل است. و قثم که در کوچکی مرده است که برادر حارث بوده. عبدالشمس و عبدالکعبه. (از همة عموهای آن حضرت فقط عباس و حمزه مسلمان شدند). 

عمه‌های آن حضرت (ص)

آن حضرت (ص) دارای 6 عمه بودند که 5 تا از آنها خواهران پدر ایشان هستند. 1- ام حکیم. 2- عاتکه (که مادر زن او یعنی ام‌سلمه) است. 3- امیمه، او نیز مادر زن ایشان بوده است (مادر زینب بنت جحش). 4- اروی. 5- بره. اما ششمی صفیه بنت عبدالمطلب است که خواهر حمزه می‌باشد از همة عمه‌ها، فقط صفیه ایمان آورد. برخی می‌گویند: عاتکه نیز مسلمان شده است. 


نسب طاهر و پاکش 

در جاهلیت زنا و حرامزادگی بسیار بود. اما خداوند نسب و اجداد حضرت رسول اکرم (ص) را از این امر ناپسند محفوظ نگه داشت. آن حضرت (ص) می‌فرمایند: «که نسب من از اولاد ابراهیم است که خداوند مرا از ذریه و نسل حضرت اسماعیل و کنانه برگزیده، و از قوم کنانه مرا از قریش انتخاب نمود، و از قوم قریش مرا از بنی‌هاشم قرار داد» در کتاب صحیح بخاری آمده است: وقتی هرقل از ابوسفیان دربارة نسب آن حضرت (ص) سئوال کرد ابوسفیان گفت که او از بهترین انساب قریش است. هرقل گفت: همة انبیا از بهترین انساب برگزیده شده‌اند. 

میلاد 

رسول گرامی اسلام (ص) روز دوشنبه 12 یا نهم ربیع‌الأول مطابق با 22 آوریل سال 571 میلادی دیده به جهان گشود. علمای سیرت می‌گویند: وقتی پیامبر (ص) به دنیا آمد نور بسیار بزرگی مشرق و مغرب را منور کرد. ایوان کسری به خود لرزید و آتشکده‌های فارس خاموش شدند و حالت عجیبی بر دنیای آن روزی حاکم گردید. 


وفات پدر 

پدر گرامی ایشان زمانی که او در شکم مادر بود وفات کرد. بعضی‌ها می‌گویند یک ماه بعد از تولد ایشان وفات کرد و برخی دیگر معتقدند پیامبر (ص) یک ساله بود که پدش را از دست داد. ولی مشهور همان قول است. 


دوران شیرخوارگی 

حلیمة سعدیه که مشهور به دایه آن حضرت (ص)است عهده‌دار شیردهی آن حضرت(ص) شد. تقریباً 4 سال در بنی‌سعد آنجا با آنها بزرگ شد که در این زمان اولین شق صدر صورت گرفت که فرشتگان سینه مبارک را شکافتند و آن را از لوث نفس و شیطان شستشو دادند حلیمه سعدیه او را به مادرش بازگرداند.


وفات مادر 

در همین سن و سال بود که مادر بزرگوارشان در سرزمینی بین مکه و مدینه بنام «ابواء» وفات کرد. در این هنگام آن حضرت (ص) 6 ساله بود که مهر مادری را از دست داد. هنگام فتح مکه به کنار قبر مادر رفت و گریه کرد و فرمود: «بر قبرستان گذر کنید زیرا مرگ را به یاد شما می‌آورد». 

وقتی که مادر او فوت کرد، ام‌ ایمن حضانت او را به عهده گرفت و جدش عبدالمطلب کفیل او گردید. چون پیامبر (ص)به سن 8 سالگی رسید عبدالمطلب نیز وفات کرد و وصیت نمود که ابوطالب او را سرپرستی کند. و ابوطالب زحمات زیادی را بخاطر پیامبر (ص) متحمل شد. 


صداقت و امانتداری 

خداوند پیامبرش را از بدو کودکی از لوث گناه و جهالت آن زمان محافظت نمود و او را از هر عیب و نقص مبرّا کرد تا اینکه اخلاق او نمونه باشد. هرگز بتی را نپرستید و مرتکب فحشا نشد. و در قوم خود به امین معروف بود. او را محمد امین و راستگو می‌نامیدند. 

هنگام تجدید بنای کعبه اختلاف شدیدی بر سر گذاشتن حجرالاسود رخ داد به گونه‌ای که نزدیک بود خونریزی و جنگ صورت گیرد. و آنها شرط کردند اولین کسی که وارد کعبه شود بین آنها قضاوت کند. چون محمد (ص) وارد شد با حکمت و بصیرت از این جنگ مانع شد و نظر داد که سنگ را وسط چادر بگذارند و با دست مبارک سنگ را در محل‌اش گذاشت. 


ازدواج و همسران پیامبر (ص)

ازدواج 

اولین ازدواج حضرت رسول اکرم (ص) در سن 25 سالگی با حضرت خدیجه -رضی الله عنها- بود، در این هنگام 

حضرت خدیجه -رضی الله عنها- 40 ساله بود و او از زنان نامدار و تجار معروف بود. چون صداقت و امانتداری 

پیامبر (ص) را دید این اخلاق نیک پیامبر (ص) بر او تأثیر گذاشت و به او پیشنهاد ازدواج داد. 

همسران پیامبر (ص)

پیامبر (ص) با یازده همسر ازدواج نمود که هنگام وفات نه همسر در قید حیات بود (عایشه ـ حفصه ـ ام‌حبیبه ـ ام‌سلمه ـ سوده ـ زینب ـ جویریه ـ صفیه -رضی الله تعالى عنهن-). 

1- خدیجه بنت خویلد

اولین همسر پیامبر (ص)، و اولین کسی بود که به او ایمان آورد، در سال دهم بعثت وفات کرد. 

2- سوده بنت زمعه 

پیامبر (ص) با او قبل از هجرت ازدواج کرد، و در زمان حضرت عمر  رحلت کرد. 

3- عایشه صدیقه 

او دختر ابوبکر صدیق  است که بعد از سوده با او ازدواج نمود، او تنها همسر پیامبر (ص) بود که باکره بود. 
بقیة زنان پیامبر (ص) بیوه بودند. زمان خلافت حضرت معاویه  وفات کرد، و در بقیع دفن شد و نماز جنازة او را ابوهریره  خواند. 

4- حفصه 

حفصه دختر عمربن الخطاب  است. سال سوم هجری او را پیامبر (ص) به عقد خویش درآورد، وقت وفات پیامبر 

عمر ایشان 22 سال بود. سال 41 هجری وفات کرد، و بعضی می‌گویند: سال 50 هجری وفات کرده است. 

5- زینب بنت خزیمه 

پیامبر (ص) او را در رمضان سال 4 هجری نکاح کرد، و قبل از وفات پیامبر (ص) درگذشت. 

6- ام‌سلمه 

اسم او هند بنت ابی‌امیه است. پیامبر (ص) سال 4 هجری با او ازدواج کرد. و سال 59 هجری، و بعضی می‌گویند: در زمان یزید وفات کرد. 

7- زینب بنت جحش 

او دختر امیمه است، پیامبر (ص) با او در ذیقعدة سال پنجم ازدواج کرد. او بعد از وفات پیامبر (ص) در

سال 20 هجری درگذشت، و حضرت عمر بر او نماز گذارد. 

8- جویریه بنت الحارث 

او از اسیران بنی‌مصطلق بود که سهم ثابت بن قیس شد. پیامبر (ص) او را به اسارت گرفت و آزاد کرد و با 
او ازدواج نمود. و سال 50 یا 56 هجری وفات کرد. 

9- ام حبیبه بنت ابی‌سفیان 

اسم او رمله است. پیامبر (ص) سال 6 یا 7 هجری او را ازدواج نمود. در زمان خلافت حضرت معاویه در سال 44 

هجری وفات کرد. 

10- صفیه بنت حیی 

بعد از خیبر آزاد شد. پیامبر (ص) با او ازدواج نمود، و در سال 59 هجری وفات کرد. 

11- میمونه بنت الحارث 

در سال هفتم هجری پیامبر (ص) او را در حالی که 36 سال سن داشت نکاح کرد. و سال 38 هجری در «سرف» 

نزدیک مکه وفات کرد. 


فرزندان پیامبر (ص)

فرزندان پیامبر (ص)

همة فرزندان پیامبر (ص) از حضرت خدیجه (ص) هستند. به جز ابراهیم که از ماریة قبطیه است. 

پسران 

قاسم ـ طیب ـ طاهر ـ ابراهیم. 

دختران 

زینب : دختر بزرگ که ابوالعاص بن ربیع او را نکاح کرد. زینب سال هفتم هجری وفات کرد. 

رقیه : همسر حضرت عثمان  بود با همسر خود به حبشه هجری کرد. سال دوم هجرت وفات کرد. 

ام‌کلثوم ل: بعد از وفات رقیه ل به ازدواج حضرت عثمان درآمد، و در شعبان سال هفتم هجری وفات کرد. 

فاطمه : او همسر حضرت علی  است. سال دوم هجری حضرت علی با او ازدواج نمود، و از او حسن و حسین و زینب و ام‌کلثوم متولد شد. بعد از شش ماه وفات پیامبر (ص) رحلت کرد. 


خصوصیات پیامبر(ص)

نام‌ها ـ صفات ـ معجزات ـ اخلاق و عبادات 

نام‌های مبارک 

پیامبر (ص) فرمود: نام‌های من عبارتند از: محمد، احمد، الماحی، (کسی که کفر را محو می‌کند) الحاشر (کسی که مخلوقات بر قدم‌هایش حشر می‌شوند) و العاقب هستند. 

ابوموسی اشعری می‌گوید: پیامبر (ص) خود را محمد ـ احمد المقفی و الحاشر و نبی‌التوبة و نبی‌الرحمة می‌نامید. 

صفات 

او چهارشانه ـ نه بلند و نه کوتاه، رنگ او گلگون، یعنی سفید مایل به قرمز،  ابروهای سیاه و پیوسته و 

چشمانی گشاده داشت. مژه‌های او بلند و ریش مبارک پرپشت بود. دهان گشاده ولی متناسب بود، 

پیشانی بلند و بینی کشیده داشت، مفاصل درشت و سینه پهن و گردن کشیده و زیبایی داشت، آرام 

و باهیبت قدم برمی‌داشت، وقتی لبخند می‌زد دندان‌های مبارک چون لؤلؤ می‌درخشید. 

معجزات 

معجزات، یعنی نشانه‌هایی که از جانب خدا برای اثبات نبوت به او عطا شدند خیلی زیاد بودند که ما 

چند تا را بیان می‌کنیم. قرآن کریم، از معجزاتی هست که هیچ پیامبری نظیر آن را تاکنون نیاورده است. 

شق القمر: ماه به دو نیم شد و همة قریش مشاهده کرد. 

غذای پربرکت: به وسیله چند عدد خرما لشکر 900 نفره سیر شدند. 

آب پربرکت: از انگشتان مبارک آب جوشید و لشکری از آن سیر شد. 

ریگ: مشتی خاک به سوی لشکر پرتاب کرد که در چشم همة آنها رفت. 

ستون: وقتی منبر را عوض کرد صدای ناله نخل درآمد که همه آن را شنیدند. 

اخبار آینده: بسیاری از اخبار را به اذن خدا پیش‌بینی می‌کرد، اینکه عمار  را گروهی یاغی می‌کشد، و 

به عثمان  مصیبت خواهد رسید، و اینکه حضرت حسن  بین دو گروه مسلمان صلح می‌آورد. 

چشم علی : آب دهان مبارک را بر چشمان علی  که درد می‌کرد گذارد و بالفور معالجه شد. 


خصوصیات ویژه 

1- برای او بیشتر از چهار زن مباح بود.

2- فحش‌دهنده و اهانت‌کنندة او را باید کشت. 

3- زنان او برای امت حرام‌اند. 

4- شیطان نمی‌تواند خود را به شکل او درآورد. 

5- ملائکه با او در جنگ شرکت می‌کردند. 

6- معجزه او (قرآن) تا قیامت باقی است در حالی که معجزات انبیا گذشته تمام شده است. 

7- همسران او مادران مؤمنان‌اند. 

8- ازواج او در دنیا و آخرت همسران وی هستند. 

9- او رسول همه جهان و اقوام است. 

10- چشم مبارک می‌خوابید ولی دل مبارک بیدار بود. 

11- پشت سر را همچون روبرو می‌دید. 

12- همه روی زمین برای او مسجد قرار داده شد. 

13- صاحب شفاعت کبری روز قیامت است. 


اخلاق 

«إِنَّمَا بُعِثْتُ لأُتَمِّمَ مَكَارِمَ الأَخْلاَقِ». 

وقتی از حضرت عایشه ل در مورد اخلاق رسول اکرم (ص) سؤال شد، فرمود: اخلاق او قرآن بود، و خداوند او را به بهترین صفت ستایش می‌کند: 

وَإِنَّكَ لَعَلَىٰ خُلُقٍ عَظِيمٍ ﴿٤

                          «و تو اخلاق عظيم و برجسته‏اى دارى‏».

همچنین خداوند می‌فرماید: 

.....وَلَوْ كُنتَ فَظًّا غَلِيظَ الْقَلْبِ لَانفَضُّوا مِنْ حَوْلِكَ.....﴿١٥٩

«ای رسول گرامی! اگر تو قلب سختی داشتی هرگز مؤمنین ماحول تو جمع نمی‌شدند».

او بخشنده‌ترین مردم بود. صادق و امین بود. لهجة او نرم و محترم بود. شجاع‌ترین انسان‌ها بود. باحیا و متواضع بود. حیای او از زنان پرده‌نشین بیشتر بود. هدیه را قبول می‌کرد و در مقابل هدیه می‌داد. زکات را قبول نمی‌کرد و نمی‌خورد. به خاطر نفس خود خشم و انتقام نمی‌گرفت. اما به خاطر حرمت‌شکنی دستورات الهی به شدت ناراحت می‌شد. هر چه می‌یافت تناول می‌کرد. تکیه زده نمی‌خورد. با فقرا مجالست می‌کرد. مریضان را عیادت می‌کرد. به جنایز شرکت می‌کرد. شوخی می‌کرد ولی به جز حق چیزی نمی‌گفت. می‌خندید ولی قهقهه نمی‌زد. حضرت انس t می‌فرماید: ده سال آن حضرت (ص) را خدمت کردم. روزی به من نگفت که چرا این کار را انجام دادی یا انجام ندادی؟ حیا و نجابت او فوق‌العاده بود. چهرة نورانی و درخشانی داشت. به اصحاب سفارش می‌کرد بدی‌های خود را پیش من بازگو نکنید زیرا می‌خواهم با دلی آرام و خالی از کدورت شما را ملاقات کنم اگر صحابه‌ای را غمگین می‌دید با شوخی و لبخند او را شاداب و مسرور می‌ساخت. اگر کسی غایب می‌شد جویای احوال او می‌شد. بیماران را عیادت می‌کرد. به کودکان سلام می‌داد. کسی که با او مصافحه می‌کرد تا او دستش را نمی‌کشید پیامبر (ص) دست او را رها نمی‌کرد. هرگز شکم سیر نخورد. لباس خود را وصله می‌زد. کفش خود را پینه می‌کرد. با دستان مبارک خود گوسفند می‌دوشید. مایحتاج خود را تهیه می‌کرد. خوش برخورد بود. انسانی به تمام معنا بود. 


عبادت 

حضرت عایشه ل می‌فرمایند: «حضرت رسول اکرم (ص) بعضی اوقات نماز را به قدری طولانی می‌کرد که پاهای ورم می‌کرد. می‌گفتم: چرا خود را به مشقت می‌اندازید؟ در حالی که خداوند شما را معاف کرده است. می‌فرمود: آیا بندة شکرگزار نباشم؟» بسا شب‌ها تا صبح عبادت می‌کرد. همواره به نماز می‌ایستاد و می‌فرمود: «نماز سردی چشم من است». با اینکه خداوند گناهان اول و آخر او را معاف کرده بود، به خاطر سپاسگزاری از این نعمت بیشتر از همه خدا را عبادت می‌کرد. او نه راهب بود و نه بی‌پروا به عبادت. از احوال اقتصادی مردم جویا می‌شد آنها را تشویق به عبادت و همچنین به کسب حلال می‌کرد از تنبل بیکار بیزار بود. 

بعثت

بعثت

از سال اول تا سال دهم 

چون پیامبر (ص) به سن 40 سالگی رسید خداوند او را به مسئولیتی عظیم، و برای ادای رسالت برگزید. 

روز دوشنبه 17 رمضان بود که اولین وحی بر پیامبر (ص) نازل شد. پیامبر (ص) از شدت وحی و نزول قرآن عرق‌ریزان شد، و رنگ مبارک تغییر نمود. فرشته او را در بر گرفت و با شدت گفت: بخوان. تا سه مرتبه این سخن را تکرار کرد و گفت بخوان: 

اقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّكَ الَّذِي خَلَقَ ﴿١ خَلَقَ الْإِنسَانَ مِنْ عَلَقٍ ﴿٢اقْرَأْ وَرَبُّكَ الْأَكْرَمُ ﴿٣ الَّذِي عَلَّمَ بِالْقَلَمِ ﴿٤ عَلَّمَ الْإِنسَانَ مَا لَمْ يَعْلَمْ ﴿٥

«بخوان به [يمن‏] نام پروردگارت كه [سراسر هستى را] آفريد * همان كه انسان را از خون بسته‏اى خلق كرد! * بخوان كه پروردگارت (از همه) بزرگوارتر است * همان كه بوسيله قلم تعليم نمود * و به انسان آنچه را نمى‏دانست ياد داد!».

پیامبر (ص) مضطرب پیش خدیجه -رضی الله عنها- آمد و ماجرا را بازگو کرد. 

خدیجه گفت: بشارت باد بر تو، هرگز خدا تو را رسوا نخواهد کرد، زیرا تو صلة رحم بجا می‌آوری در کلامت صادق هستی و به فقرا کمک می‌کنی و به ستمدیدگان یاری می‌رسانی. و خدیجه اولین کسی بود که به پیامبر(ص) ایمان آورد. 


ملاقات با ورقه‌بن نوفل 

حضرت خدیجه -رضی الله عنها- آن حضرت (ص) را پیش ورقه‌بن نوفل برد. این نوفل پیرمردی کور بود و آن حضرت (ص) ماجرا را برای او بازگو کرد. ابن نوفل گفت: او ناموس یعنی جبرئیل است همان کسی که بر حضرت موسی وحی می‌آورد. کاش آن زمانی که قوم تو، تو را از دیارت بیرون می‌کنند و من بودم و تو را یاری می‌کردم. پیامبر (ص) از این سخن ابن نوفل تعجب کرد و فرمود: آیا قوم من مرا بیرون می‌کنند؟! گفت: آری، هیچ مردی مثل تو نیامده است و ادعای رسالت نکرده مگر اینکه قومش او را بیرون کرده‌اند. کاش آن روز زنده بودم و تو را یاری می‌کردم (نوفل زنده نماند تا پیامبر (ص) را یاری کند). 


انقطاع وحی 

برای مدتی جبرئیل وحی نیاورد. رسول اکرم (ص) خیلی مشتاق شد تا بار دیگر آن صدای ملکوتی را بشنود بالای کوه‌ها می‌رفت و به سوی آسمان نگاه می‌کرد. گاهی جبرئیل می‌آمد و می‌گفت: ای محمد! حقا که تو رسول خدایی. تا اینکه روزی ملکی روی کرسی بین آسمان و زمین با هیبت خود آشکار شد. پیامبر(ص) مرعوب شدند. به سوی اهل خود برگشت و فرمود: مرا بپوشانید. خداوند این آیه را نازل کرد: 

يَا أَيُّهَا الْمُدَّثِّرُ ﴿١ قُمْ فَأَنذِرْ ﴿٢ وَرَبَّكَ فَكَبِّرْ ﴿٣ وَثِيَابَكَ فَطَهِّرْ ﴿٤

«اى جامه به خود پيچيده * برخيز و هشدار ده * و پروردگارت را به بزرگى ياد كن * و لباسهايت را پاكيزه بدار».

از اینجا رسالت و مشقت کار دعوت آغاز شد. 

اعلان دعوت 

تا 3 سال پیامبر (ص) مخفیانه دعوت می‌داد تا اینکه آیة: 

فَاصْدَعْ بِمَا تُؤْمَرُ  ﴿٩٤

«پس آشكار كن آنچه را كه فرمان مى‏يابى‏».

نازل شد. پیامبر (ص) دعوت را علناً (ابتدا از اقوام خویش) آغاز کرد. پیامبر (ص) بر روی تپه‌ای بالا رفت و فریاد زد: ای مردم، گفتند: این صدای کیست؟ آری! آن صدای پیامبر(ص) بود که می‌فرمود: ای قریش! ای بنی‌فلان! ای قوم عبدمناف! ای قوم عبدالمطلب! ... همه جمع شدند. فرمود: اگر به شما بگویم پشت این تپه دشمنی در کمین شما است باور می‌کنید؟ گفتند: ما هرگز از تو دروغی نشنیده‌ایم. سپس پیامبر(ص) فرمود: من خیرخواه شما هستم از آتش و عذاب الیم خداوند بترسید و او را عبادت کنید. 

ابولهب گفت: تباهی بر تو باد به این خاطر ما را جمع کرده‌ای؟ سپس این سوره نازل شد: 

تَبَّتْ يَدَا أَبِي لَهَبٍ وَتَبَّ ﴿١

«هلاك باد دو دست ابى لهب و هلاك باد خود او‏».

قریش با تمام قدرت به آزار و اذیت پیامبر (ص) و مسلمانان بپا خواست. ابوطالب عمویش او را در حمایت خود گرفت. 


هجرت به سوی حبشه 

چون آزار و اذیت مشرکین به اوج رسید پیامبر (ص) اصحاب خود را امر کرد تا به سرزمین حبشه هجرت کنند. سال پنجم بعثت بود که گروهی به سوی حبشه هجرت کردند. 2 ماه در حبشه ماندند و سپس به مکه برگشتند چون اذیت و آزار شدند مجدداً به حبشه هجرت کردند. 

سال ششم بعثت با اسلام حضرت حمزه و عمربن خطاب اسلام قوت تازه‌ای گرفت. 


محاصره اقتصادی 

چون قریش حمایت ابوطالب را از پیامبر (ص) دید و ابوطالب پیامبر (ص) را به آنها تحویل نداد. تصمیم گرفتند با بنوهاشم رابطة خود را قطع کنند و آنها را در دره‌ای بنام «شعب ابی‌طالب» محاصره کردند. و از معامله و معاشرت با آنها خودداری کردند به گونه‌ای که صدای زنان و بچه‌ها تا فرسنگ‌ها از فرط گرسنگی شنیده می‌شد. تا سه سال این محاصره ادامه پیدا کرد. مسلمین استقامت عجیبی از خود نشان دادند. تا اینکه به قدرت الهی پیمان‌نامه را موریانه خورد و محاصره شکسته شد. پیامبر (ص) در سال نهم بعثت در حالی که 49 سال سن داشت از این ظلم نجات پیدا کرد. 

سال دهم تا سیزدهم بعثت

سال دهم تا سیزدهم بعثت 

صبر بر بلا 

با ارتحال ابوطالب اذیت و آزار مشرکین بر پیامبر (ص) بیشتر شد، و پیامبر (ص) چون کوه استوار بر مصایب و بلاها صبر می‌کرد. و بزرگ و کوچک را به طرف پروردگار دعوت می‌داد و کسانی را که خداوند به آنها توفیق می‌داد دعوت او را قبول می‌کردند. قریش اذیت و آزار را تا جایی ادامه دادند که روزی پیامبر (ص) در کعبه نماز می‌خواند و عقبه ‌بن ابن معیط شکمبة شتر را بر گردن آن حضرت (ص) گذاشت. و فاطمه -رضی الله عنها- دوید و آن را دور انداخت. در روایت آمده که روزی همین فرد شقی چادری بر دور گردن پیامبر (ص) انداخت و به شدت کشید و قصد خفه کردن آن حضرت را داشت که ابوبکر صدیق  از راه رسید و فرمود: آیا مردی را می‌کشید که می‌گوید: رب من الله است. 


به سوی طائف 

پیامبر (ٌص) کار دعوت و تبلیغ را (با تحمل اذیت و آزار) ادامه می‌داد قبایل مختلف را به سوی پروردگار دعوت می‌داد. روزی قصد دعوت قبیلة ثقیف در طائف را نمود و به سوی آن دیار سفر کرد. چون آنها را دعوت داد، همه‌شان پیامبر(ص) را به تمسخر گرفتند و با سنگ و دشنام از او استقبال کردند. دیوانگان خود را به سوی او روانه کردند. 

پیامبر (ٌص) می‌فرماید: از طائف مغموم و ناراحت بیرون شدم و به میقات اهل نجد رسیدم. کنار درختی چشمانم را به سوی آسمان دوختم. ابری ظاهر شد و جبرئیل را دیدم که فرمود: «خداوند سخن تو و قومت را شنید و اکنون همراه من فرشتگان کوه‌ها هستند اگر میل تو باشد آنها را بین دو کوه عذاب کنند». گفتم: امیدوارم اگر اینها مسلمان نشدند از نسل اینها افرادی پیدا شوند که ایمان بیاورند. (متفق‌ علیه). 


اسلام جن‌ها 

چون پیامبر (ص) به سن پنجاه سالگی رسید گروهی از جن‌ها برای تحقیق پیش او آمدند و با استماع آیات قرآن مجید مسلمان شدند و چون نزد قوم خود رفتند گفتند: ما امروز کلامی عجیب شنیدیم که به سوی خیر و هدایت ارشاد می‌کرد. پس ایمان آوردیم. 


معراج 

در سال یازده بعثت پیامبر (ص) با روح و جسد از محل مسجدالحرام از بین زمزم و مقام به سوی بیت‌المقدس سوار بر براق خود همراه جبرئیل به سوی آسمان‌ها پرواز کردند و در بیت‌المقدس با ارواح انبیا نماز ادا کرد و در همان شب آسمان‌ها را پیمود و به سدرة المنتهی رسید و به محل اکرام و اعزاز خداوندی حاضر شد. در همین سفر پنج نماز بر او و امتش فرض گردید. 


معرفی خود به قبایل 

پیامبر (ص) هر چند گاهی در مناسبات، خود را به قبایل مختلف معرفی می‌کرد و آنها را به سوی پروردگار دعوت می‌داد به منازل و بازارهای مختلف (عکاظ ـ مجن و ذی‌المجاز) می‌رفت و آنها را به اسلام راهنمایی می‌کرد. روزی به بازار ذی‌المجاز رفت و فرمود: «ای مردم! لا اله ‌إلا الله بگویید تا رستگار شوید». گاهی می‌فرمود: «ای بنی‌فلان! من رسول پروردگار شما هستم. امر شده‌ام تا شما را به سوی او دعوت دهم و اینکه او را عبادت کنید و با او شریک نگیرید و به رسالت من یقین کنید» به این هنگام ابولهب عموی پیامبر (ص) فریاد زد: گوش نکنید و پیروی او را نکنید او می‌خواهد شما لات و عزی را ترک کنید. 


اسلام اوس و خزرج

گروهی از قبیلة اوس و خزرج از یهود شنیده بودند که نزدیک آخرالزمان پیامبری مبعوث می‌شود، و چون پیامبر (ص) را دیدند که به سوی خدا مردم را دعوت می‌دهد به همدیگر گفتند: به خدا این همان پیامبر موعود است به او ایمان بیاورید و از دیگران سبقت بگیرید. 


بیعت عقبه اولی 

پیامبر (ص) شش نفر از انصار را که همه از قبیلة خزرج بودند ملاقات کرد و آنها را به سوی اسلام دعوت داد. همه مسلمان شدند و چون به مدینه آمدند اسلام را تبلیغ کردند هیچ خانه‌ای نماند مگر افراد آن مسلمان شدند. و سال بعد از آن 12 نفر از قوم خزرج و 2 نفر از قوم اوس او را ملاقات کردند و با او بر اسلام بیعت کردند. سپس پیامبر (ص) مصعب‌بن عمیر را به سوی آنها فرستاد تا اسلام را به آنها تعلیم دهد. 


بیعت عقبة ثانی 

سال سوم بود که 73 نفر زن و مرد بر پیامبر (ص) در دره‌ای نزدیک عقبه بر محافظت از اسلام پیمان بستند. پیامبر (ص) فرمود: «من از گروه شما هستم و شما از من، با هر کسی بجنگید می‌جنگم و با کسی که صلح کنید صلح می‌کنیم». 


هجرت پیامبر به سوی مدینه 

چون مشرکین مشاهده کردند که مسلمین به سوی مدینه هجرت کرده‌اند و از اینکه رسول اکرم(ص) به آنها ملحق شود خوف داشتند زیرا با رسیدن رسول‌الله (ص) پایه‌های اسلام در آن دیار مستحکم می‌شد، و از این می‌ترسیدند که مبادا مسلمانان امنیت راه و تجارت آنها را مختل کنند. لذا همه مشرکین تصمیم گرفتند پیامبر (ص) را به قتل برسانند و برای همیشه از جانب او راحت شوند. در دارالندوه جمع و با هم مشورت کردند، قرار شد که از هر قبیله‌ای یک مرد با شمشیر حاضر شود و یکباره بر پیامبر (ص) هجوم بیاورند و او را به شهادت برسانند. در این صورت، خون پیامبر(ص) بر گردن همة آنها می‌افتد و قبیلة عبدمناف را طاقت جنگیدن با همة قبایل نیست. 


اجازة خروج 

بعد از این مشورة ننگین، جبرئیل  نازل شد و خبر را به پیامبر (ص) رساند و فرمود: خداوند به شما اجازه هجرت به مدینه را داده است. ظهر همان روز پیامبر (ص) خانه ابوبکر صدیق  رفت و ماجرا را باز گفت و فرمود: من اجازه هجرت یافتم تو چه می‌کنی؟ 

ابوبکر گفت: پدر و مادرم فدایت من همراهت خواهم بود. پیامبر(ص) به خانه خویش رفت تا مقدمات هجرت را فراهم کند.  

پیامبر (ص) حضرت علی را طلبید و به او فرمود: جای من بخواب و مطمئن باش که به تو گزندی نخواهد رسید و ردای خود را بر او کشید و مشتی خاک برداشت و به سوی چهرة کافران پاشید خداوند آنها را کور کرد، چنانچه پیامبر (ص) از جلوی آنها رد شد و آنها او را ندیدند: 

وَجَعَلْنَا مِن بَيْنِ أَيْدِيهِمْ سَدًّا وَمِنْ خَلْفِهِمْ سَدًّا فَأَغْشَيْنَاهُمْ فَهُمْ لَا يُبْصِرُونَ ﴿٩

«و در پيش روى آنان سدّى قرار داديم، و در پشت سرشان سدّى و چشمانشان را پوشانده‏ايم، لذا نمى‏بينند!».

پیامبر (ص) به سوی خانة ابوبکر صدیق رفت. مردی از مشرکین گروه کفار را در جلوی درب خانة پیامبر(ص) دید. به آنها گفت: منتظر چه کسی هستید؟ گفتند: منتظر محمدیم تا او را بکشیم. آن مرد گفت: شما احمق هستید او از جلوی شما رد شد. آنها سراسیمه به سوی بستر پیامبر (ص) رفتند. دیدند حضرت علی آنجا خوابیده است. 


محاصره خانة پیامبر (ص) 

در شامگاه همان شب مشرکین با شمشیرهای خود حاضر شدند و خانة پیامبر(ص) را محاصره کردند و به زعم خود خواستند تا برای همیشه از جانب پیامبر (ص) راحت باشند روبروی دروازة خانة پیامبر (ص) قرار گرفتند. شمشیرها را بالا بردند و همة حرکات را زیر نظر گرفتند و منتظر ماندند تا پیامبر (ص) به بستر خواب برود و یکباره بر او هجوم ببرند. آنها نمی‌دانستند که همة کارها از جانب خداوند فیصله می‌شوند و آنها هرگز نمی‌توانند به پیامبر (ص) آسیبی  برسانند: 

وَإِذْ يَمْكُرُ بِكَ الَّذِينَ كَفَرُوا لِيُثْبِتُوكَ أَوْ يَقْتُلُوكَ أَوْ يُخْرِجُوكَ ۚوَيَمْكُرُونَ وَيَمْكُرُ اللَّـهُ ۖ وَاللَّـهُ خَيْرُ الْمَاكِرِينَ ﴿٣٠

«(به خاطر بياور) هنگامى را كه كافران نقشه مى‏كشيدند كه تو را به زندان بيفكنند، يا به قتل برسانند، و يا (از مكّه) خارج سازند آنها چاره مى‏انديشيدند (و نقشه مى‏كشيدند)، و خداوند هم تدبير مى‏كرد و خدا بهترين چاره جويان و تدبيركنندگان است!».


به سوی غار ثور 

قبل از اینکه مشرکین برسند پیامبر (ص) با ابوبکر صدیق سریعاً به طرف غار ثور به راه افتادند. غار ثور در جنوب مکه است، و مدینه در شمال مکه قرار داد. برای اینکه مشرکین متوجه نشوند آنها برعکس حرکت کردند. به طرف بالای کوه راه افتادند. ابوبکر گاهی پیامبر (ص) را به دوش می‌گرفت و بالا می‌رفت، آنها در غار ثور سه شبانه‌روز ماندند. پسر ابوبکر صدیق (عبدالله) هر شب اخبار قریش را به آنها می‌رساند و عامربن فهیره غلام ابوبکر  غذا به آنها می‌داد. بعد از مدتی مشرکین به سوی غار رفتند و چون به دروازة غار رسیدند خداوند چهرة آنها را برگرداند. در صحیح بخاری از زبان ابوبکر صدیق  نقل است که می‌فرماید: «با پیامبر (ص) در غار بودم سرم را بلند کردم قدم‌های مشرکین را دیدم به پیامبر (ص) گفتم: «اگر سر را پایین کنند ما را خواهند دید. پیامبر (ص) فرمود: ای ابوبکر! چه گمان می‌کنی که الله با ما است». مشرکین پیامبر (ص) را ندیدند و به سوی پایین کوه راه افتادند و برای دستگیری پیامبر (ص) جایزة بزرگی تعیین کردند. 

به سوی مدینه 

بعد از اینکه مشرکین مأیوس شدند پیامبر (ص) همراه ابوبکر  از کوه پایین آمدند و به سوی مدینه راه افتادند. عبدالله بن اریقط را اجاره کردند تا راه را به آنها نشان دهد. با وجود آنکه از مشرکین بود اما جوانمرد و صادق و امانتدار بود. عبدالله بن اریقط حسب موعد حاضر شد و سپس با هم به سوی مدینه رهسپار شدند و این سفر در ماه ربیع‌الاول بود. 


داستان سراقه بن مالک 

سراقه بن مالک پیامبر(ص) را دید. و طمع جایزه بزرگ در دل او پیدا گردید اسب خود را سوار شد و به سوی رسو‌ل‌الله (ٌص) حرکت کرد. چون نزدیک رسید اسب او را بر زمین زد، سپس مجدداً اسب را سوار شد بار دیگر اسب او را بر زمین زد، این ماجرا چند بار تکرار شد. سراقه فهمید که او از جانب خداوند حمایت می‌شود لذا از رسول‌الله(ص) امان خواست و پیامبر(ص) به او امان داد و فرمود: «ماجرای ما را با کفار بازگو مکن» سراقه برگشت و در مسیر به هر یک از مشرکین برخورد می‌کرد او را از راه منصرف و مسیر پیامبر(ص)  را برعکس به او نشان می‌داد. 


داستان ام معبد خزاعیه 

در مسیر راه پیامبر (ص) و حضرت ابوبکر  ام معبد را دیدند به او گفتد: آیا چیزی برای خوردن داری؟ او گوسفندی را نشان داد که پستان‌هایش خشک شده بودند و شیر نداشت. پیامبر (ص) آن گوسفند را طلبید و با دست مبارک بر پستان او مالید به اذن خدا پستان‌های گوسفند پر از شیر شدند پیامبر (ص) و ابوبکر  و ام معبد از آن شیر نوشیدند و ظرفی را پر از شیر کردند و به راه خود ادامه دادند. ام معبد یکی از معجزات پیامبر (ص) را به چشم خود دید. 


داستان ابوبریده 

در بین راه پیامبر (ص) ابوبریده را دید که با مردانی به استقبال او آمده‌اند. پیامبر (ص) او را به اسلام دعوت نمود و کلمه را آموخت او همراه با 70 نفر از قومش مسلمان شدند و این نصرت و مدد آشکار الهی بود. 


نزول به محلة قبا 

در هشتم ربیع‌الاول سال 1 هجری پیامبر (ص) به قبا رسید. و مسلمانان تکبیرگویان از او استقبال نمودند و برای مردم روزی تاریخی بود. استقبال گرمی از پیامبر (ص) صورت گرفت، و ایشان چهار روز در قبا ماند (دوشنبه ـ سه‌شنبه ـ چهار‌شنبه ـ پنچ‌شنبه). در اولین اقدام مسجد قبا را تأسیس نمودند و این اولین مسجدی بود که در اسلام بنا شد. 


پیامبر(ص) در مدینه  

پیامبر(ص) در مدینه  

روز جمعه پیامبر (ص) به سوی مدینه حرکت نمود و وقت ظهر به قبیلة بنی‌سالم بن عوف رسید و با آنها در آن وادی نماز جمعه را برگزار نمود و بعد از نماز جمعه داخل شهر مدینه شد. روز سرنوشت‌سازی برای اهل مدینه بود مردم شادی می‌کردند و شعر می‌خواندند و تکبیرگویان در حالی که اشک شادی بر چشم داشتند پیامبر (ص)را در آغوش گرفتند. دختربچه‌های انصار اینگونه می‌سرودند: 

 

طلع البدر علینا     من ثنیات الوداع
  
وجب الشکر علینا   ما دعا لله داع
  
أیها المبعوث فینا     جئت بالأمر المطاع

 از سال اول تا هشتم هجرت 

پیامبر (ص) با آرامش وارد مدینه شد و شتر خود را به حال خود گذاشت تا هر مکانی او خوابید آنجا محل مسجد نبوی باشد شتر در کوچه‌ها دور می‌زد و به اصطبل گوسفندان زانو زد آن مکان مال دو یتیم معاذبن عفراء بود. پیامبر (ص) آن مکان را خرید و برای مسلمانان مسجدی ساخت. پیامبر (ص) تا زمانی که مسجد و خانه‌اش ساخته شد. مهمان ابوایوب انصاری بود. 


پیمان برادری 

در سال اول هجرت پیمان اخوت بین مهاجرین و انصار منعقد شد. اینکه با هم برادر باشند و یکدیگر را بر دشمنان یاری کنند و قرار شد که مسلمان حامی مسلمان باشد و در مشکلات او را یاری کند. 

إِيَّاكَ نَعْبُدُ وَإِيَّاكَ نَسْتَعِينُ ﴿٥ اهْدِنَا الصِّرَاطَ الْمُسْتَقِيمَ ﴿٦

[پروردگارا!] تنها تو را می پرستیم وتنها از تو کمک می خواهیم.ما را به راهِ راست راهنمایی کن.